داستان زياد طولاني نيس !

پيشنهاد ميكنم بخونيد .. هر چند قديميه !

http://s5.picofile.com/file/8107860068/1459692_661047007252078_1763686191_n.jpg

پسر به بابا : بابا میشه بپرسم شما ساعتی چقدر پول در میارین ؟
.
.

.
.
.

پدر : تو نباید دخالت کنی توی این مسائل ! ولی من ساعتی 10 هزار تومان در میاریم.

پسر : بابا میشه 5 هزار تومان ازت قرض بگیرم ؟

پدر : برای این پرسیدی ؟ نه نمیشه تو پول نیاز نداری ( با حالت عصبی )

پسر بدون اینکه چیزی بگه سرشو میندازه زیر و میره توی اتاقش ...

پدر با خودش فکر کرد "چرا من عصبانی شدم ؟

باید بفهمم واسه ی چی بچه ی 10 ساله 5 هزار تومن پول میخواد !

در اتاق پسر باز شد ...

پدر : پسرم ببخشید عصبانی شدم بیا این 5 هزار تومن اما اول بهم بگو واسه ی چی میخوای این پولو؟

پسر در حالی که 4 هزار تومن پول از زیر بالشتش بیرون میاورد ...

گفت : پدر پولم کمه .. میشه بهم تخفیف بدی ؟

پدر با تعجب : تخفیف ؟ واسه ی چی ؟

پسر : میشه بجای 10 هزار تومن 9 هزار تومن بگیرین و 1 ساعت مال من باشی فردا شب ؟

میخوام فردا شب با هم شام بخوریم ...

پدر سرشو زیر انداخت و اشک از چشماش سرازیر شد...



" منصور "